گروه تلگرامی ما

صفحه 44 از 44 نخستنخست ... 4142434424344
نمایش نتایج: از شماره 560 تا 569 , از مجموع 569

موضوع: داستان های زیبا و آموزنده

  1. #1

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۰۹ مرداد ۹۶ [ ۱۴:۳۸]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۵-۰۶
    محل سکونت
    آبادان
    مربی مورد علاقه
    یورگن کلوب

    Abdollahzade

    نوشته ها
    1,707
    دستاوردها:
    SocialVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    می پسندم
    7,323
    سپاس شده 5,461 در 934 پست
    حالت من
    Shad

    ارسال داستان های زیبا و آموزنده

    با اجازه مدیر ها این تاپیک رو زدم تا دوستان داستانهای زیبا و جالب و البته کوتاه خودشون و داستانهایی که میخونن یا شنیدن رو اینجا بزارن!
    تا همه لذت ببریم!


    شط بهمنشیر بوشلمبو میخواد
    دل خستم یه زرب تیمپو میخواد


  2. 2 کاربر از پست مفید Hosein.Kh سپاس کرده اند .


  3. #560

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    جدیدترین مدل پژوعجب عکسی !ینی چی این ؟!عکس نوشته های طنز مرداد 93تعادل !کی اینو سفارش داده !؟جدیدترین تکنیک پی اس 2015 (گاز سوارز)عکس نوشته های طنز مرداد 93بدون شرح !
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  4. #561

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    یک بار [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
    دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم
    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]داری؟
    چطور میتونی بگی عاشقمی؟
    من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]بهت ثابت کنم
    ثابت کنی؟ نه! من [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]دلیلتو بگی
    ادامه در لینک زیر
    باشه.. باشه!!! میگم… چون تو [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]،
    صدات گرم و خواستنیه،
    همیشه بهم اهمیت میدی،
    دوست داشتنی هستی،
    با ملاحظه هستی،
    بخاطر لبخندت،
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
    پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
    گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
    اگه عشق همیشه یه [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
    عشق دلیل [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]؟
    نه!معلومه که نه!!
    پس من هنوز هم عاشقتم
    نظره تو چیه؟
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  5. #562

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    روزی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟
    دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]که من میتوانم [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]هم آنرا محکم چسبید.

    ادامه در لینک زیر
    باد هر چه کرد [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]هستم که تو هم نمی توانی.
    خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]قبل با تمام [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.
    با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.
    باد سر به زیر انداخت و فهمید که [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]پر عشق و محبت که بی منت به [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]به زور کاری را به انجام برساند قویتر است
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  6. #563

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    داستان زیبای مکالمه با خدا

    این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود ، که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .


    چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
    چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
    خدا پاسخ داد …
    این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
    عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
    این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
    و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
    این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
    زمان حال فراموش شان می شود .
    آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
    این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
    و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
    خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
    بعد پرسیدم …
    به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
    خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
    یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
    اما می توان محبوب دیگران شد .
    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
    بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
    یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
    و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
    با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
    اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
    یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
    یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
    بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
    و یاد بگیرن که من اینجا هستم … همیشه …

    خدا بزرگ ، خدا مهربان ، خدا خوب است
    تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است
    دلم اگر چه شکسته ، اگر چه بیمار است
    ولی به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است
    مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد
    چرا که درد اگر بود بی دوا ، خوب است
    مگو که “درد و بلایت به جان من بخورد”
    به راه عشق، اگر درد ، اگر بلا خوب است
    خوشم به خنده ، به اخم و گلایه‌ات ، زیرا
    هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  7. #564

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    داستان “سرانجام عشق لیلا و منصور”


    امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه ، منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما ، یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم .لیلا و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند ، آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن ، پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون ، بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد ، منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود .
    7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد لیلا داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و لیلا وارد شده نشده بهش سلام کرد لیلا با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟؟ بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی لیلا هم سرشو به علامت تائید تکان داد ، منصور و لیلا بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد لیلا و منصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت
    منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق لیلا رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به لیلا پیشنهاد ازدواج داد و لیلا بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد و منصور و لیلا زندگی جدیدشون رو آغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

    در یه روز گرم تابستان لیلا به شدت تب کرد منصور لیلا رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری لیلا ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان لیلا رو هم برد و لیلا رو کور و لال کرد. منصور لیلا رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند ، بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه لیلا بگذاره ساعتها برای لیلا حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.


    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق لیلا به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت لیلا رو طلاق بده . در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با لیلا نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد که دو سه روز با لیلا حرف نمی زد.
    یه شب که منصور و لیلا سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به لیلا گفت: ببین لیلا می خوام یه چیزی بهت بگم. لیلا دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا لیلا انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.


    بعد ازچند روز لیلا و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و لیلا به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند ، منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید لیلا داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش ، ولی در عین ناباوری لیلا دهن باز کرده گفت : لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج منگ به تماشای رفتن لیلا ایستاد ، لیلا هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست لیلا چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج لیلا .وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت وگفت : مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رهاکنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد .

    دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت : همسر شما واقعا کور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد ، همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم ، سلامتی اون یه معجزه بود ، منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت ؟ دکتر گفت : اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه ، منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  8. #565

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    داستان های آموزنده و جالب خرداد 93


    داستان آموزنده : سنگ مرمر

    ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻮﺯﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﻣﺮ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎی ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ . ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﺪ. ﺷﺒﯽ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ؟ﻣﮕﺮ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ! ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﮐﯿﻢ !
    ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]ﺳﺎﺯ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭﯾﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﺳﻨﮓ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺁﻩ ﺁﺧﺮ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﺳﯿﺐ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﺩﻫﺪ. ﻣﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯽ ﻧﻄﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﻡ . ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﮔﻨﺠﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﭘﺲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺰﻥ ، ﺑﺘﺮﺍﺵ ﻭ ﺻﯿﻘﻞ ﺑﺪﻩ. ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻟﻄﻤﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺷﻮﻡ. [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.


    داستان آموزنده : استفاده از هز موقعیتی

    ادگار به مرکز سفارش پستی کتاب رفت و کتابی در مورد عکاسی سفارش داد و هر روز [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]به در، منتظر آمدن پستچی و تحویل گرفتن بسته ی پستی خود شد. سرانجام پستچی با یک بسته از راه رسید. وقتی ادگار بسته را باز کرد، بسیار دلسرد و حتی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]شد زیرا به جای کتاب عکاسی، کتابی در مورد تقلید صدا فرستاده بودند. از این موضوع واقعاً ناراحت شد. ادگار بلافاصله تصمیم گرفت کتاب را بسته بندی و آن را مرجوع کند، اما ناگهان تصمیم گرفت این کار را نکند و ببیند با چنین کتابی چه می تواند بکند. حتماً تا حالا حدس زده ایدکه ادگار همان »ادگار برگن« است. برگن، مشهورترین تقلید کننده ی صدا در جهان، هنرمندان دیگری را بعد از خود پرورش داد. برگن با شوخ طبعی تمیز و ظریف خود زندگی را برای بسیاری از مردم شفاف و شاد گردانید و در واقع بسیار موفق شد. برگن فکر و عقیده ی ساده ای داشت. او در واقع به فال نیک گرفت و تلخی را به شیرینی بدل کرد. اگر جویای نیکی و خیر باشید، آن را از هر وضعیت و در هر زمان می توانید کسب کنید!

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]کوتاه جالب :

    فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.
    دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.
    من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.
    او گفت پس چرا دلخوری !؟
    تو الان هم [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]کوچک تر را داری …

    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  9. #566

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.

    او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.

    مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»



    مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.

    بنابراین به او اجازه عبور میدهد.

    هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

    این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

    یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

    قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  10. #567

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    مجموعه: [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    جوانی ساده که ناگهان مجذوب دخترکی شد، او نتوانست نگاهش را از وی بردارد، لحظاتی به طور مداوم به او نگاه کرد. عشق دخترک در دل شیخ افتاد. فورا از مناره پایین آمد و بدون اینکه نماز جماعت را برگزار کند، مسجد را ترک کرد و به در خانه دخترک رفت.

    پس از در زدن، پدر دخترک در را باز کرد. جوان خود را معرفی کرد و ماجرا را گفت او از دخترک صاحب خانه خواستگاری کرد. صاحب خانه هم موافقت خود را اعلام کرد و گفت: با توجه به جایگاه و شهرت شما، بنده هم موافقم ازدواج شما هستم اما مشکلی وجود دارد و آن هم این است که ما کافرهستیم.
    جوان که فریب شیطان را خورده و کاملا عاشق شده بود فورا گفت: مشکلی نیست. بنده هم کافر می شوم. بلافاصله هم خروج خود از اسلام را اعلام کرد و کافرشد.

    سپس پدر دخترک گفت: البته قبل از ازدواج باید با دخترم هم دیدار کنی تا شاید او هم شرطی برای ازدواج داشته باشد. جوان موافقت کرد و پیش دخترک رفت. دخترک کافر از جوان خواست که برای اثبات عشق اش به او، جرعه ای شراب بنوشد. جوان که فریب خورده بود فورا پذیرفت و جرعه ای که برایش آورده بودند را خورد.

    دخترک به خوردن شراب بسنده نکرد و گفت: آخرین شرط من این است که قرآن را جلوی من پاره کنی. جوان که خود را در یک قدمی ازدواج با دخترک می دید، شرط آخر او را هم پذیرفت و بعد از اینکه یک جلد قرآن کریم برایش آوردند، قرآن را مقابل دخترک و پدرش پاره پاره کرد.

    ناگهان دخترک، عصبانی شد و با فریاد خطاب به جوان گفت: از خانه ما برو بیرون. تو که بخاطر یک دختر به 30 سال نمازت پشت پا زدی، چه تضمینی وجود دارد که مدتی بعد بخاطر یک دختر دیگری به من که تازه وارد زندگی تو شده ام، پشت پا نزنی؟!

    جوان که ناکام مانده بود، با ناراحتی از خانه دخترک کافرخارج شده و سپس برای همیشه شهر را ترک کرد. این بود سرنوشت جوان بخاطر یک نگاه به نامحرم.

    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  11. #568

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض


    آورده اند که [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
    دیوانه است جلو آمد و گفت :
    اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]هستند و [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :

    ادامه در لینک زیر




    اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]عر عر کنی !!!
    شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
    تو که با این خریت [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]چون کلام [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]را شنید از نزد او فرار نمود .

    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

  12. #569

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ [ ۰۲:۰۳]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-۱۱-۱۴
    محل سکونت
    بندرعباس
    مربی مورد علاقه
    مورینیو /گواردولا .

    Behnam Seraj

    نوشته ها
    3,113
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    می پسندم
    6,852
    سپاس شده 4,293 در 858 پست

    پیش فرض


    داستان خواندنی (هیچکس زنده نیست …)[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای
    محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
    رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس
    غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
    استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

    در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی
    ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:

    هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

    داستان آموزنده (بخشش گردو)[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس
    سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر
    کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.”

    مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه
    باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی
    یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا
    گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.”

    او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با
    لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی
    بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

    خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که
    این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این
    نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و
    جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه
    نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت،
    آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند
    گردوی اضافه است.

    بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا
    یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد
    از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان
    چقدر تعیین‌کننده بوده است.

    بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا
    روزی روزگاری با صنعت نفت
    ایا اون روزها در راه است
    با عشق به مردم قهرمان ابادان
    برزیل ایران /نفت ابادان

صفحه 44 از 44 نخستنخست ... 4142434424344

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •